تبليغاتX
یله - اسم مرا صدا زدی؟ چه بود گفتی؟
خدای تو هرچه باشد،یله نیست.او باید مرا دوست بدارد.
فرق دارد، فرق دارد اسم آدم چه باشد.

هستند کسانی که پلاک خانه یا ماشین شان را از یاد برده اند، اما من نامم یادم رفته.

نه مرضی دارم نه ضربه ای خورده سرم. نه هیچ بلای زمینی یا که آسمانی.

فقط فراموشم شده. مثل اسم نامزد برادرم یا نام پارک کنار خانه بابا بزرگ.

نه عجیب است نه غریب. یازده ماه وچند روز، فقط یازده ماه و چند روز کافیست کسی 

نباشد که تو را به نام کوچکت صدا بزند. آن وقت اولین فکری که به سرت می زند این است

 که:چه فرقی می کند؟رضا، حسن، علی، آرش کیارش یا شایدم کامبیز یا لابد شهرام یا...

یازده ماه و چند روز توی خیابانها قدم بزنی هیچ کس کاری به نامت ندارد.

ـــ آهای آقا، مراقب باش صندلی رنگی ست.

ـــ ببخشید پسرم، سکه داری تو جیبت؟

ـــ نفر آخر شمایی؟

ـــ بازش را ندارم، به جایش دو نخ پایه بلند بدهم؟

ــ آقا، آقای محترم،با شمام. دیر وقت است. داریم کافه را می بندیم. تشریف نمی برید؟

بعد از سه چهار ماه، برای اولین بار که زنگ می خورد انتظار داری بر که می داری

 بگوید:الو ... آقای... و نامت را بگوید اما صدایت را که می شنود می گوید:

مثل این که باز هم خط رو خط شده ... گوشی های لعنتی!!

اسمت را که گم کنی چه گونه پیدا می کنی وقتی نه برگه هویتی مانده که نسوزانده

باشی و نه آشنایی که شماره اش را بگیری بگویی:سلام...چطوری؟...خوبی؟شناختی؟

همان رفیق قدیمی ام دیگر... حالا شناختی...پس زود بگو ببینم اسمم چه بود؟

تازه به فرض که چنین کسی باشد و بگوید، از کجا معلوم که درست شناخته باشد!؟

ـــ الو ..... خانم ببخشید... اتفاقی شماره ی شما را گرفتم ..... نه مزاحم نیستم. فقط

می خواستم چیزی بگویم....فقط چند دقیقه وقت ... البته شاید خنده دار باشد ولی من

 اسمم را فراموش کرده ام...

نه باور کنید مزاحم نیستم،راست می گویم. فکر می کنم لا اقل یازده ماه و چند روز پیش

بود که همه ی کاغذهای اتاقم را سوزاندم. شاید هم یک سال شده، یا نکند خیلی وقت

پیش تر بود. ولی از آن روزی که دختر گفت :"پس تو هم برو به درک" و در را چهار تاق باز

گذاشت، دیگر کسی مرا به اسم صدا نزده.اسمش را نمی دانستم. می گفتم"دختر". ولی

او تنها کسی بود که نام من را می دانست. شناسنامه ام را دیده بود.جنده...ببخشید فراری

بود.آخر می دانید توی این آپارتمانهای چندین و چند طبقه،خانه که نه، اتاق دارم. تنهایی.

نه من همسایه ها را می شناسم نه آنها من را. دیروز دیگر تاب نیاوردم. رفتم و از نگهبان

ساختمان پرسیدم: ببینید آقا، شما لا اقل دو سال است صبحها که از روبرویتان رد می شوم

بروم بیرون، من را که می بینید سری تکان می دهید و بعد از ظهر ها اگر شیفت شما باشد

می گویید شب به خیر و من جوابتان را می دهم. پس با این حال باید اسم من را بدانید!

آنقدر خونسرد جوابم را داد که انگار خودش عمری ست اسمش یادش رفته:ببینید حضرت آقا

گفتم که، من شما را به این نام می شناسم:مالک واحد ۱۳۲ بلوک ۷.

الو ...الو هنوز پشت خط هستید؟.... لابد دارید به حال من گریه می کنید یا بهتتان زده.

هشت سال پیش که می آمدم تهران، انگار همه ی اصفهان با من خداحافظی کرد و من

می رفتم که می رفتم.گفتم می روم درس بخوانم اما آمده بودم که از همه شان فرار کرده

باشم، از همه ی کوچه هایی که می شناختم، از همه ی سر هایی که وقتی رد می شدم

برایم خم می شد،از همه ی آنهایی که نامم را صدا می زدند.از هر که می دانست من

 کی ام، چه کرده ام، چه می کنم.

صدای بوق ممتد تلفن گوش می خراشد. می دانستم که قطع کرده، دلم نیامد گوشی را

بگذارم. اصلا داشتم برای خودم می گفتم. خط رو خط شده بود انگار.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 21:18  توسط من  |