نه فرجی. همین طور معلق در میان زمین و هوا، نرمه بادی هم که بوزد تلو می دهد ما را.
دسته ی پنجم دار را ترجیح داد. به گمان اینکه راحت تر است از مرگ سامورایی. شمشیر
را دو دستی بگیری رو سوی خود، تا دسته فرو دهی تو، تا از آن سو، گند ِ روده هایت بتراود
بیرون.
از این بالا که هستیم نه فقط گوشه کنار حیات خانه که همه ی خانه هایی که از روی پل
لجن رود می شد دید، دیده می شود. انگار طناب را یواش یواش یواش می کشند بالا و
بالا و بالاتر.
موعظ می گفت اینها که می بینید بی خیال، می روند که برگردند، تا چند روز دیگر به دست
و پایم می افتند تا برایشان دعای تطهیر بخوانم و شده با بند کفش هم خود را به شما
پیشی گیران می رسانند.افسوس! که از ابر الهه ی قدرت مفری نیست مگر گریختن به
دامانش. مومن ما ضعفا همان جاست.درست مثل دشنه داری که می خواهد خانه اش در
برابر سفینه ای با خدمهی نا مرئی اش حفظ کند.راهی ندارد جز اینکه دشنه را توی حلق
خود فرو کند.
نفهمیدم آن خنجری خوش تراش دسته برنزی اش را که شبها برایش ورد می خواند در سینه
فرو کرد یا نه.
شکی نیست که هر چه می گفت دروغ نمی گفت. چون برای هیچ یک نه دلیلی نه برهانی
هیچ نداشت که جوابت را دهد. آنقدر حرف هایش احمقانه بود که جز حقیقت نمی توانست
باشد.
...شاید ادامه دادم.