پرسیده بودی: کی بر می گردی؟
گفته بود: خب،بر که می گردم،لابد چند ساعت دیگر.
تمام عمر را که نه،ولی لااقل طولانی ترین لحظه هایش را منتظر مانده ای.
فرقی ندارد "رادو" دستت بسته باشی یا از پیرمرد لمیده روی نیمکت بغلی
بپرسی:ببخشید پدر جان، ساعت خدمتتون هست؟
به هر حال هنوز خیلی مانده.
و باز، هنوز همان داستان.
سرت را پایین نگیر و در فکر برو،چون تلق تلق پاشنه هایی که
می آیند و می روند دیوانه ات می کند.
خودش که گفته بود:"نکند می خواهی همین جا بشینی تا من برگردم!
پاشو برو. بازهم هم را می بینیم."
می گوید اما نمی داند پاهایت هم که بروند رد کارشان،دلت عقب او می رود سرکلاس
و ذهنت می ماند همان جا روی نیمکت،منتظر که او برگردد.