از واژه نبود.
پا در آورد.
رفت.
نعره هم می زد.
چون دهلی که به خنجری بنوازندش.
شعرت،
آرام نداشت،
آرامش نمی گذاشت.
گریه اش می خنداند،
خنده اش
از تلخی،
اشک در می آورد.
شعرت شراب نبود،
میخ بود.
میخ کوب می کرد.
به مرداب دل نمی نشست.
حک می شد به ذهن.
می جنگید.
می کشت.
کشته می داد.
شعرت را می بایست زیست،
پوشیدو رفت سر کار.
چه فردا ،چه دیروز،
شعرت،شعر امروز است.
چون نفس می کشد.
جوانست و خام،
پیر می شود و پخته.
راستی می دانستی،شاعره! :
شعرت،
چشمت
بود.