تبليغاتX
یله
خدای تو هرچه باشد،یله نیست.او باید مرا دوست بدارد.
" این جوری آنجا ننشین،مات.بلند شو بنویس.باید چیزی بنویسی. می دانی! چیزی باید

نوشته شود.هرچه به هرکه.باید مجالی باشد که می رود رو به پایان.و تو اینجا نشسته ای،

هیچ نمی کنی.لابد حادثه ای رخ داده که ما اینجا نشسته ایم و هیچ نمی کنیم.لابد خطری

هست که خبری نیست از هیچ بلایی.حتما دارد دیر می شود."

همین طور گفت تا بالاخره رخ داد. یعنی فهمید که رخ داده رخدادی.

به او گفته بود که دهنش را ببندد. گفته بود اوست که این بلاها را سرشان می آورد.

به او گفته بود:خفه شو !تو بلاهارا صدا می زنی، می آوری سر  ما.

توی اتاق نشیمن ، همین طور که نشسته بود آنجا چایی بخورد روزنامه به دست و کانال عوض کند

در اثر گاز گرفتگی، چند وقتی بود خفه شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 12:31  توسط من  | 

هنوز چند ساعتی به " چند ساعت دیگر " مانده.

پرسیده بودی: کی بر می گردی؟

گفته بود: خب،بر که می گردم،لابد چند ساعت دیگر.

تمام عمر را که نه،ولی لااقل طولانی ترین لحظه هایش را منتظر مانده ای.

فرقی ندارد "رادو"  دستت بسته باشی یا از پیرمرد لمیده روی نیمکت بغلی

بپرسی:ببخشید پدر جان، ساعت خدمتتون هست؟

به هر حال هنوز خیلی مانده.

و باز، هنوز همان داستان.

سرت را پایین نگیر و در فکر برو،چون تلق تلق پاشنه هایی که

می آیند و می روند دیوانه ات می کند.

خودش که گفته بود:"نکند می خواهی همین جا بشینی تا من برگردم!

پاشو برو. بازهم هم را می بینیم."

می گوید اما نمی داند پاهایت هم که بروند رد کارشان،دلت عقب او می رود سرکلاس

و ذهنت می ماند همان جا روی نیمکت،منتظر که او برگردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 21:34  توسط من  |