از واژه نبود.
پا در آورد.
رفت.
نعره هم می زد.
چون دهلی که به خنجری بنوازندش.
شعرت،
آرام نداشت،
آرامش نمی گذاشت.
گریه اش می خنداند،
خنده اش
از تلخی،
اشک در می آورد.
شعرت شراب نبود،
میخ بود.
میخ کوب می کرد.
به مرداب دل نمی نشست.
حک می شد به ذهن.
می جنگید.
می کشت.
کشته می داد.
شعرت را می بایست زیست،
پوشیدو رفت سر کار.
چه فردا ،چه دیروز،
شعرت،شعر امروز است.
چون نفس می کشد.
جوانست و خام،
پیر می شود و پخته.
راستی می دانستی،شاعره! :
شعرت،
چشمت
بود.
نوشتن به باور من جنبشي است براي درهم شكستن سكوت پرهياهوي روح آدمي.
سكوتي دروني كه زمينهساز هياهوي برون است. هياهوي عقربهها و چرخههايي كه ميچرخند و
آدمهايي كه كوك شدهاند براي خوردن و خفتن، ديدن و دريدن، زيستن و گريستن و حتي جان باختن،
هياهوي كه در پس آن هيچ نيست مگر سكوتي منجمد.
زين رو معتقدم ادبيات نه برداشتي از زندگي – همان غوغاي توتهي – كه خود ، زندگيست.
ادبيات عالم زندگاني پنداشتها و پژواكهاي روح آدمي – فارغ از پاكي و پليدي آن – در جريان كشف خويش است. ادبيات اصيل، آواي برآمده از كنكاش ذهن و دل است، نه باز سرايش اصوات مجعولي كه گوش تن پر است از آن.
در اين ميانه سهم هركس به ميزان پرهيز او از خويش فريبي يا دگر فريبيست. به ديگر سخن زندگاني در اين عالم، تنها ابزاري كه نياز دارد صداقت است. نه نيازمند آراستگي به آويزهاي بدلي پرزرق و برق است نه آموختن اينكه چگونه دروغي بزرگتر را به گونهاي باورپذيرتر جلوهدهيم.
ليكن غافل نشويم كه صداقت همواره مترادف سادگي نيست، چه بس حقيقتي به هم درپيچيده كه در روند آسانسازي به انگارهاي دروغين بدل شود.
پس رسالت هرآنكه اهل ادب است، جهاد از براي كشف نهانيهاي هرآنچه هست، با دستآويز كردن چراغ صداقت است.
آنچه ادبيات را از جعليات تلخيص ميكند روح جاري آدمي در بستر زمانه است. اعصار همچون رشتهكوههايي هرآنچه در ميانشان بپراكني به دامان خويش ميخوانند، جعليات را به كام خويش فرو ميكشند و آنچه باقيست ادبيات است كه تا بيكرانه در گوش يكدگر زمزمه ميكنندش.
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
ـــ که چه؟ می خواهد خودش را به خاطر جیرجیرکی که سوبسید خورده اش هم گران است،
نفله کند؟
کمری فرصت نمی دهد:بشیند رمان بنویسد که چه؟ که بیایی نقدش کنی و جوانک بخواند، برود
بخردش،بیاید ول بیافتد پایین،مغزش بلهد میان خیابان،زیر دست و پا.بیایند جمعش کنند
و چه کابوسیبشود پوره ی مخچه با سس خون. خواب از چشمشان برباید،و بدخواب که شدند
شبی ناچار بروند تراس هوایی عوض کنند و همین که از ترس قدمی پس می کشند از حیرت قدمی
پیش بگذارند،برسندتا لبه و ناغافل که دارند صحنه را تجسم می کنند آنقدر خم شوند که کله کنند
پایین.صبح باز بیایند مخ ترکیده را ور چینند و دوباره شب همان کابوس،روز همان مغز لورده.
صبح که پالتوش را تن می کرد داشت می رفت ماشین تایپش را از آن خراب شده در آورد و حالا
او بودبا کمری و رهگذرانی با مغز های ترکیده که از تعجب بالا می آورند. گناهی اگر باشد
گردن اوست.پالتو آمده بود ماشین تایپ را بزند بغل،برگردد برود روی چوب رختی.آویزان.
تا دوباره که گذرش به کوچه بیافتد.اما او بود که خودش را وارد بازی خطرناک ماشه و پالتو
کرده بود.شوخی ندارند.نه جیرجیرکسرشان می شود نه مغز لهیده کابوس می شود به جانشان.
فقط آنچه باید،می کنند.
حق دارد به این جنگ از پیش مغلوبه گردن ننهد.هنوز راهی نیامده که تردید کند در برگشتن.
از پله ها بالا می رود.پالتو می رهد از تیغه ی در. کمری سر می آورد بیرون.
سبابه می نشیند روی ماشه.ماشه معطلش نمی کند.مرمی در می رود،می نشیند پس مغز
دیوانه ای که دارد وصیتش را رمانی می کند که قرارست پالتو به تن بخواند،نقدش کند،
جوانک مخش له شود،مغز لورده کابوس شود،کابوس جانشان را بگیرد و پالتو همین طور آویزان
بماند تا ماشین تایپ خبرش کند.
تمام شد.