تبليغاتX
یله
خدای تو هرچه باشد،یله نیست.او باید مرا دوست بدارد.
ادامه داستانی ست که پیشتر خواندید.اگر نخواندید پایین تر از اینجاست شروعش.

این ادامه ی داستان خود ادامه دارد که خواهم نوشت.

                                           ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

یقه ی پالتو بالا آمد.سوز می آمد لابد.کمری سر می خورد بین دست و آستر جیب.

پنداری فکری که بگذرد از سر.

ـــ به خاطر جیر جیرک ها! دیوانه،دختره ی مادر مرده را هم با همین حرف ها  دق داد.

حرف از مرگ که پیش می آید انگاری کمری داغ می شود، ماشه اش شل.

ترس هم دارد با این گلوله ای که توی کمری نشسته.ناغافل در برود توی روده ی پالتو.

مرگ و زندگی از همین لوله ی تفنگ شروع می شود.

توی لوله ی کمری خانه دارد.مثل غول چراغ.ور که بروی می آید سر وقتت.

لرزش تنش از سوز است یا ترس،خودش می داند.

پالتو به تن دارد قدم میزند توی خیابانی که ته و تمامی ندارد.

حیوانی حق دارد،کمری همچین هم پرسه ی خوبی هم نیست.

لابد کمری می گوید:تاحالا شده خیال خودکشی بزند پس سرت؟

ـــخوب...که می داند چرا زنده است!؟ پس حالا که هستم بگذار باشم...آهاه! لابد هستم که

رمان جیر جیرک را بخوانم و اولین کسی باشم که تا در آمد، نقدی پُر پر و پیمان با تیتر

 دهن گیر:جیرجیرک ها! رهایش کنید! بنویسم بفروشم به این نشریه سانتی مانتال

که سرش را از تهش بزنی، سر هم سه صفحه جفنگیات دارد. یااین را که بخوانند توی روزنامه ی

 کمیاب روی دکه یادشان می آید روی درختان توی کوچه چقدر جَر می زنند این جیر جیرک ها.

درمرامشان نیست که صدای اعتراض را طاقت بیاورندچون طاقت نمی آورند صدای اعتراضشان را.

پس خرجش یک تبر است که بگیری بی افتی به جان لانه شان.

لابد توی مقاله می نویسم که نویسنده داشت خود را می کشت که من سر رسیدم و

چه ها که بر ما نرفت. خوب،جوانک دیوانه هم پیدا می شود که بخواند،برود چندرغاز حقوقش

را بدهد کتاب را بخرد و تمام که شد صفحه آخرش بنویسد:نویسنده نتوانست،اما من به

طغیان خویش پایان می دهم.

وهمین طور که کتاب را دست گرفته از پنجره ی آن دخمه ی نمناکی که از خروس خوان تا

بوق شغال کتابها را روی هم می چینند و سه چار شای از تویش نون در می آید،ول دهد پایین.

توی مغزش انگاری صدایی دارد زنگ می زند و ول کن نیست: که چه؟...که چه؟...که چه؟...

سر از گریبان پالتو بر می آورد که خلاص شود اما از زنگ رهایی نیست.

بوق تاکسی که بزور هم شده می خواهد او را سوار کند،به گوشش می گوید:که چه؟

سوز هم که بیافتد لای درخت ها، کُر می خوانند که: ...که...چه؟...

و ناقوس کلیسا.این یکی را دیگر حق دارد. خودت هم که خوب گوش دهی می شنوی ممتد

 می خواند: که...چه...که...چه...که...چه...

راه خلاصی را از بر است:هر فکری که گریبانت را ول کن نیست، ولش نکن. این بار تو

خفتش کن رهایش نکن.

راستی که چه که دارد به" که چه؟" فکر می کند؟

همیشه هر سوالی که به ذهنش بزند همانقدر مسخره است که جوابش.

                                                                                             ...لابد باید ادامه یابد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 23:0  توسط من  | 

خواستم این یکی را تا پشیمان نشده ام بنویسم این جا.همینقدر از آن می دانم که اینجا

می خوانید.نگفته هنوز به من نامش را.ادامه خواهد داشت شاید.

                                           ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

"به خاطر همه ی جیرجیرک ها که از حضور آدمی به اعتصاب نشسته اند و ماهی ها که

از ترس خود را خفه می کنند و این کرم های خاکی که از موطن خود، تن آدمی،تبعید

شده اند، من به طغیان خویش پایان می دهم."

خشاب را با دو گلوله مسلح می کند و ضامن را آزاد می گذارد.

مرد پالتو به تن دیگر در را شکسته و دارد با قفل آن ور می رود .

انگشت سبابه روی ماشه سنگینی می کند و ماشه می رود خود را خلاص کند.

اما قفل در بود که زودتر وا داد. پالتو به تیغه چوب شکسته ی در گیر افتاده ولی

ماشه آنقدر صبور هست که پالتو خود را برهاند.

ماشه چکید.پالتو به تن پرید.تیر باز هم خطا رفت.

توی پالتو آنقدر جا هست که کمری خود را پنهان کند.

ـــ می خواهی خودم را با بند کفش از سقف دار بزنم؟

ـــ بمان. فقط همین.

ـــ که چه؟

ـــ بنویس.مثل همین:به خاطر همه ی جیرجیرک ها... . اوه محشر است مرد.می شود آغاز

رمانی . و این تویی که آن را می نویسی.

ـــ گورت را گم کن. می خواهم بخوابم.

ـــ قول بده خودت را نفله نکنی.

ـــ خسته ام گفتم.بیاور در را  درست کنند.کولی ها اگر امانم دهند،گربه ها دخلم را می آورند.

                                                                                                     ...انگار ادامه دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 22:57  توسط من  | 

آدمی خدای خویش را می یابد، گاه پسین که خود را بیابد.

بایزید بر قوم به حج رفته ره می بندد.

ـــ عزم کجا دارید؟

ـــ به کعبه ره می سپریم.به طواف یار.

ـــ بر گرد من برگردید. منم آنکه طوافش سزاست.نی آن مشت سنگ و گل خشکیده.

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 21:0  توسط من  |