تبليغاتX
یله
خدای تو هرچه باشد،یله نیست.او باید مرا دوست بدارد.
باور کنید این عقربه ها.... آره همین هایی که مثل روشنی روز بهشان ایمان دارید، 

یک عمر است که دارند به همه ی ما دروغ می گویند.

تا چشم از آنها  بردارید شروع می کنند به لج کردن.

اگر انتظار می کشید، خود را لوس می کنند:انقدر کشون کشون این دایره را طی می کنند

که جان از کام آدم در می آورند.می دانید چرا؟

...یعنی نمی دانید؟...

من بهتان می گویم چرا.

چون این شما بودید که آنها را تا ابد محکوم کرده اید به دور گشتن این دایره کوچک محبوس.

آن هم با ضرباهنگی ثابت. بیچاره ها همین طور که دور می زنند باید بگویند:

تیک...تاک...تیک...تاک...  

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 17:43  توسط من  | 

قصه شروع شده بود اما نویسنده هنوز دودل بود کی وارد شود، چه بگوید، وکی خود را خلاص

 کند.برای او عقربه ها همچنان خود را دور می زنند و کوهها جای خود را سفت چسبیده اند.

کفتری که گوشه کارتن کتابها لانه کرده بود آنقدر به چشمش عادی بود که رفتن یلدا.

"بیدار که می شوم می گویم کجایی یلدا؟ و می شنوم: سلام خوبی؟ خوب خوابیدی؟ یا

جوابم را در و دیوار می دهندکه: یلدا رفته پشت آن میز دستمال کشیده و دارد تو گوش

تلفن می گوید: سلام آقای مهندس...خانوم خوبن...مرسی بد نیست...دکتر فرمودن گزارش

پروژه را تا آخر وقت امروز براشون بیارین...شرمندم...باور کنین الان تو جلسه ی...بله بله هیئت

مدیره...خواهش می کنم،خدانگهدار.

دمر روی تخت ولو می افتم تا با صدای شلاق کلید تو قفل در،غلت بخورم بگویم:تویی یلدا؟ و

جواب نشنیده قرقر کنم:یه چیزی بیار بخورم."

و میم ماشین تایپ که گیر کرد برود سراغ کارتن کتابها که خودکارش را در آورد و کفتر از روی

تخمش بپرد و با خودکاری که از یلدا جا مانده ادامه دهد که چقدر آن کفتر روی کارتن کتابها

برایش مثل رفتن یلدا عادی ست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:12  توسط من  | 

لش را بر زمین می کشید.تا خانه دیگر راهی نبود.شاید به خانه که برسد مارگاریتا به دادش

 برسد.فواره خون را بند آورد،طبیب مارتینتی را خبر کند،و چشم که باز کنی بالای سرت مثل

 فرشته ی باکره،لبخندش بشکفد.

چند خانه بیشتر نمانده تا ...

مرمی که به تیره ی پشتش رسید،انگاری مارگاریتا بود که با همان لبخند در آغوشش کشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 22:20  توسط من  | 

باز کردم:

"خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

                                                          بنماند هیچش الا، هوس قمار دیگر"

                                                                                                              مولوی

بستمش.

نشستم،سیر گریستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 19:27  توسط من  | 

کفش هایت را بکن.

خاک کوچه پاک نیست...می دانم ...کفش هایت را بکن.

گیسو به باد بسپار.

نسیم این کوی روسپی ست...می دانم... گیسو رها کن.

پیراهنت بر کن.

پنجره های این شهر هرزه اند...می دانم، می دانم....

در آغوش من اگر می آیی...

                                     پیرهنت به تن بدر. 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 23:42  توسط من  |