یک عمر است که دارند به همه ی ما دروغ می گویند.
تا چشم از آنها بردارید شروع می کنند به لج کردن.
اگر انتظار می کشید، خود را لوس می کنند:انقدر کشون کشون این دایره را طی می کنند
که جان از کام آدم در می آورند.می دانید چرا؟
...یعنی نمی دانید؟...
من بهتان می گویم چرا.
چون این شما بودید که آنها را تا ابد محکوم کرده اید به دور گشتن این دایره کوچک محبوس.
آن هم با ضرباهنگی ثابت. بیچاره ها همین طور که دور می زنند باید بگویند:
تیک...تاک...تیک...تاک...
کند.برای او عقربه ها همچنان خود را دور می زنند و کوهها جای خود را سفت چسبیده اند.
کفتری که گوشه کارتن کتابها لانه کرده بود آنقدر به چشمش عادی بود که رفتن یلدا.
"بیدار که می شوم می گویم کجایی یلدا؟ و می شنوم: سلام خوبی؟ خوب خوابیدی؟ یا
جوابم را در و دیوار می دهندکه: یلدا رفته پشت آن میز دستمال کشیده و دارد تو گوش
تلفن می گوید: سلام آقای مهندس...خانوم خوبن...مرسی بد نیست...دکتر فرمودن گزارش
پروژه را تا آخر وقت امروز براشون بیارین...شرمندم...باور کنین الان تو جلسه ی...بله بله هیئت
مدیره...خواهش می کنم،خدانگهدار.
دمر روی تخت ولو می افتم تا با صدای شلاق کلید تو قفل در،غلت بخورم بگویم:تویی یلدا؟ و
جواب نشنیده قرقر کنم:یه چیزی بیار بخورم."
و میم ماشین تایپ که گیر کرد برود سراغ کارتن کتابها که خودکارش را در آورد و کفتر از روی
تخمش بپرد و با خودکاری که از یلدا جا مانده ادامه دهد که چقدر آن کفتر روی کارتن کتابها
برایش مثل رفتن یلدا عادی ست.
برسد.فواره خون را بند آورد،طبیب مارتینتی را خبر کند،و چشم که باز کنی بالای سرت مثل
فرشته ی باکره،لبخندش بشکفد.
چند خانه بیشتر نمانده تا ...
مرمی که به تیره ی پشتش رسید،انگاری مارگاریتا بود که با همان لبخند در آغوشش کشید.
|
"خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا، هوس قمار دیگر" |
مولوی
بستمش.
نشستم،سیر گریستم.
خاک کوچه پاک نیست...می دانم ...کفش هایت را بکن.
گیسو به باد بسپار.
نسیم این کوی روسپی ست...می دانم... گیسو رها کن.
پیراهنت بر کن.
پنجره های این شهر هرزه اند...می دانم، می دانم....
در آغوش من اگر می آیی...
پیرهنت به تن بدر.