تبليغاتX
یله
خدای تو هرچه باشد،یله نیست.او باید مرا دوست بدارد.
 "راس می گی؟!... خب...حتما از سیگارایی بود که فرت و فرت دود می کرد."

چون بی پاسخ نمانم این را گفته بود. می دانست که می دانم: دلش می خواست زود تر از

اینها آن سیگار های لعنتی ـــ که دودش انگار هر جای عالم که بود صاف،راهش را کج

می کرد،می رفت توی چشمش ـــ دخلش را می آوردند.

"حالا کی باید بریم ختمش؟"

  می دانستم که می داند، آرزو دارم ببینم،در مراسم تدفین او اشک می ریزد یا نه؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 21:17  توسط من  | 

روزی،همدیگر را خواهیم یافت.

چه باک،گرچه هرگز یکدیگر را ندیده باشیم پیشتر.

در آن میدان پر از مردم ،

 تنها من و تو برهنه از آغوش مادر زاییده ایم،

                                      برهنه در آغوش تنهایی زیسته ایم،

                                                                    و برهنه در آغوش هم خواهیم مرد.

+ نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1384ساعت 23:15  توسط من  | 

چشمم که براو افتاد ،چشم از او بر نداشتم.

کودک،خیره، به خیرگی من در می نگریست.

در چشمان هر کودک، آن حنجره نیمه باز مرا می خواند:   

                                                      "خلاصم کن، پیش از آن که فراموش کنم در بندم." 

+ نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1384ساعت 23:3  توسط من  | 

بلایمان به سر نازل شد.

 آنان که پدر را منکر شده بودند همه ز گفته خویش بازگشتند الّا من.

آری خشمش در گرفته بود، من اما به جنگش مانده بودم. نیک می دانستم که طبلش تو تهی ست.

مردمان همه مرا نکوهیدند:

"گردن کشی مکن، چون ما سر به تعبد در فرود آر...زنهار، که با تو به دیده ی غضب در نگرد..."

به سان یکی تکسوار به میدان در مانده بودم.

چو به میدان در نگریست، از آن قوم که به جنگش بر آمده بودند، یکی من برپا بودم، دشنه در کف.

خوف کرده بود.

همو که قومی را به نیش نگاهی درتارانده بود، از چون منی گره کرده مشت،به هراس درفتاده بود.

بر حریمش تاختم. هیچ نبرد افزار به کف نداشت مگر آیاتی که پیشتر برخوانده.برمن بی ثمر.

به درنگی دشنه براو برفرو کردم.

پدر با چشمان خیره در من، به کندی جان در بداد.

بر پیکره اش به گریستن نشستم.

جان بداد اما به چشمانش مرا در شکسته بود.

زان پس، بیگاه بر مزارش به تعبد سر فرود آرم.

                                                              به پاس آن دو چشم پدرانه.

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 23:0  توسط من  | 

در گریز از رنگ،آدمی، به پناه گاه شب در رسیده بود.

ـــ خدایا! تیرگی نعمتی ست، دریغش مدار.

شب، ستر عورت روز بود.

اما امان از این خدای"پرده در"  آدمی،

هر چه به درگاهش نیاز بردیم، گوشه چشمی ننمود.

خدای طاغی،

                     لشگر سرخپوش یاغی را،با آن نیزه های سینه در، از پس کوه بر قلب شب تاراند.

خدای هوس باز آدمی،

                           شیفته جنگ و جنایت بود. روز را برتاباند تا نیک در نگرد فساد آدمی را. 

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 12:56  توسط من  |