شبانه به ره خانه بر همی گذشتم، به ناگه، شیون برلب ــ اشک به چشم جماعتی
دیدمی، مرثیه خوان.
به درنگ در نشستم، بر احوال ایشان ناظر.
چو سوگناله شان به ندانستم بهر کیست، جویا شدمشان.
کسشان بفرمود:
((خدای ما را به نیامرزاد،زینرو همگان به ماه حرام از کشتن او به معبد بر شدیم از
ترس قالب تهی نمود. حال ندانیم زین گنه بر درگاه که طلب امرزش بریم.))
اما هنوز تنهایی .
چرا که آن دو چشم آبی شرمناک را کم داری که پژواک نگاه ترا ــ که بی هوا سویش رها کرده ای ــ
وا گرداند که:(( خدا را شکر، هنوز همین جایی))
تن میدهد برجستگی های تو هم، به جریانی که می رود روان
تخت می شوی چو تخته سنگی، بر کف رود زمان
نه آن سنگپاره در کف کودک، که رها شوی سوی دکان کاسب بدحساب
همان تخته سنگی، زینتی گرد حوض خانه خانم جان
*******
کوه هم که باشی، شسته می شوی
وحشی دامنه ات، چون کوهپایه به گاو آهنی رام می شود
به شاعر می رسی که گفت:
"مرگ را زیسته ام من
به عمری سخت دراز و سخت فرساینده"