از برای شرافت آدمی
ـــ آزادی ـــ
شکم بارگانید که به خشکه نانی تطمیع می شوید
نه گرگی و یا روبهی ،
همچون سگی از پی گندیده استخوان پس مانده ای هو هو می کشید
آه ...ای آه
دریغا عشق ـــ
دریغا زندگی از برای مرگ ـــ
برازنده باد لجن زار شما را
که بر گزیدید ((خوک صفتی)) را
چه کرده ایم؟
نشسته ایم،
خاکستر خویش به سر می کنیم.
به چشمان بسته،سیر آفاق می کنیم.
به ناله ی ناکشیده ی خویش گوش سپرده ایم.
بازوانمان،خویش را به گودال خودکنده،
زنده به گور می کنند.
زانوانمان،ردپای خویش را دنبال می کنند.
گاه سر بر می کنیم!
ـــ درنگ! ـــ
...و فریفته می شویم به همان نیرنگ.
بیچاره! ـــ بی صدا،زیر پا ـــ
رهگذر به نهیبی گذشت از بر:
(( آرمان مان لگد کوب شده...))
به دل اندیشیدم:
(( آنچه لگد کوب شد چمن بود،
وانچه شکسته شمشاد.))
چونان که هر کدام را شاطریست.
شعر را قیمتی ست
ـــ شده گاهی بازار سیاه شود ـــ
چرا دولت شعر یارانه ای توزیع نکند؟
آخر، شعر چون شیر است
می شود ماست انداخت شعر را
شعر شیشه ای، مثل ماست سطلی ــــ یادش بخیر ــــ
شعر هم پاکتی شده
رو فالش بزنی. دیگه بی ترس و لرز تو دانشگاه جلو دوست و آشنا سیگار روشن می کرد.
تازه اگه چپ چپ بهش نگاه می کردی ،شاید یکی بهت تعارف می کرد.دیگه ازجلو چشم پسرای
دانشکده خودشو گم نمی کرد که هیچ سیخ تو چشماشون زل می زد،سفت می گفت: سلام.
همچین محکم گفت که دبیر انجمن زبونشو تو دهن گم کرده بود .
یواشکی ازش پرسیدم : چه خبره ؟
زیر چشمی نگام کرد، گفت: دارم پوست می ندازم.
از میان کتابچه های کاهی بابابزرگ
یا نشنیده باشم فغان تورا من
از حنجره ی ولگرد نوازنده
نکند نخوانده ای
ــ به آوازی سوزناک ــ ترانه ی کولی را
چرا که من از بهرم زمزمه ی عرق خوران را:
(( سوزد پدر عشق که سوزاند دلم را ))
غم من نان نبود
تب من عشق نبود
من به دیوار ذهن نوشته ام هر دشنام و شعاری را
من جو یده ام از سر سیری کناره ی نان را
من به بستر خیال خوابیده ام هر باکره دختری را
غم من بی غمی ست آی...آی...
بگذار نقابت ماه تابی شود سوی چشمت را برساند به من
بگذار فاصله بستری شود آغوش تو را برساند به من
بگذار فاجعه فرصتی شود دستان تو را برساند به من
بگذار دیده درگاهی شود درد مرا برساند به تو