زين سان،انسان خالق خويش را خلق كرد
با دستاني رنجور
و قلبي مهجور
خداي گونهء او ديگر گونه مي با يست مي نمود،
زمينش باير بود: خداش را رزاق خواند
عالم به جهل خود بود: خداش را عليم لقب داد
او را رحيم خواند، از براي رنجي كه مي برد
هم از ان رو كه او را جبار خوانده بود از براي عجز انتقام
اري اين تنديس باره
عليم و رزاق،رحيم و جبار بود.
که میداند شاید پیش خود می اندیشید :
(( همیشه برای زندگی وقت بوده .این مرگ است که مجالی برایش نیست.))
اخرین پک سیگار که محو شد، عمر شاعره تمام شده بود.
((و نان،نجوایی ست بر لبانشان روان
و داس، سازشان در دست
انان سمفونی زندگی را ساز می کنند))
شعر شاعر گر گرفت،نان شد.
نان اتش گرفت، حرام شد.
شاعر از غم شعر خود ،
رفت،
شاطر شد.